سلام من اومدم
سلام سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه
خواهش میکنم هر مطلبی ِعکسی دوست داشتید بگید تا براتون بذارم
تا وبلاگم احساس نکنه که بی ثمره
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر چه پیش آید خوش آید
سلام سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه
خواهش میکنم هر مطلبی ِعکسی دوست داشتید بگید تا براتون بذارم
تا وبلاگم احساس نکنه که بی ثمره
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یاد هفتاد و دو تن مردان محرم آمد
شعر و نوحه و سینه ی سرخ عزاداران حسین
یاد اکبر و قاسم و اصغر آمد
نام آب فرات و علم عباس دلاور
زیر لب وای حسین وای حسین باز آمد
بوی چادر خاکی و صدای وا عطشا
نغمه ی طبل و دوقول و سنج و زنجیر آمد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بشکن سکوت سرد زمانه را
بنگر به عاطفه خشکيده زمين
ما را به دل رافت و عشقي جلاله بود
تند بادي وزيد
و بر انبوه بيکرانه محبتمان تاختن گرفت
در هاج و واج کوچه هاي غربت اين شهر يخ زده
ديگر از ايثار فرزندان عشق
چيزي نمانده بود
و مردم غريبانه و نا شناس
بر روي هم تيغ مي کشيدند
گويي براي قافله
ديگر سالاري نمانده است
با غفلتي از گذشته پر عاطفه
بغض گلويمان را به رخ هم مي کشيم
و بر ابروي هم پنجه مي کشيم
و همه قرآن را به تاراج مي بريم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نظر یادت نره دوست من
پيش از اينها فکر مي کردم خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
برسر تختي نشسته با غرور
ماه، برق کوچکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بيرحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود, اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي کند
تا شدي نزديک، دورت مي کند
کج گشودي دستف سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند
تا خطا کردي، عذابت مي کند
در ميان آتش، آبت مي کند...
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب ميديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سرکشم
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود...
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟
گفت: اينجا خانه خوب خداست!
گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني است
خشم, نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره دل را برايش باز کرد
مي توان درباره گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
مي توان در باره هر چيز گفت
مي توان شعر و خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
« پيش از اينها فکر مي کردم خدا... »

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب
بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/
سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت
بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي
آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو
باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست


مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سلام بعد از یک سال
امیدوارم که حال همهی دوستان خوب باشد و ایام به کامشان بوده باشد
خیلی خوشحالم که دوباره دارم وبلاگمو آپ میکنم و خوشحالتر میشم اگه شما نظر بدین
ببخشید یادم رفت سال نو را به شما تبریک بگم «سال نو مبارک» امیدوارم که سال خوبی را در پیش داشته باشید
نظر بدین
به امید آپی دوباره
بای
![]()
![]()
![]()
سلام به شما دوستای گل ![]()
![]()
![]()
![]()
به قول شاعر باز آمد بوی ماه مهر...و به خاطر همین من قراره امسال بچسبم به کتاب و دفتر و دور اینترنت و وبلاگ و ... رو خط بکشم اما این به این معنی نیست که به وبلاگم اصلا سر نمی زنم میام اما کم![]()
![]()
تو این مدت نظر بدید که دلم گرم باشه بدونم وبلاگم به یه دردی می خوره به درد که نه اما همون..![]()
![]()
از لطف قبلیتون بسیار متشکرم![]()
![]()
راستی تو این ماه ما رو هم فراموش نکنید![]()
التماس دعا ![]()
بای![]()
با همهی بیسر و سامانیام ![]()
باز به دنبال پريشانیام
طاقت فرسودگیام هيچ نيست
در پی ويران شدنی آنیام
دلخوش گرمای کسی نيستم![]()
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دريا شدم![]()
تا که بگيری و بميرانیام ![]()
خوبترين حادثه میدانمت![]()
خوبترين حادثه میدانیام؟ ![]()
حرف بزن! ابر مرا باز کن![]()
دير زمانی است که بارانیام![]()
حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنهی يک صحبت طولانیام![]()
ها به کجا میکشیام خوب من![]()
ها نکشانی به پشيمانیام![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دريا شدهست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سرودهايم جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش
هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيکرش
دريا سکوت کرده و من بغض کردهام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش
